ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

139

معجم البلدان ( فارسى )

است . حت [ ح ت ت ] جايگاهى در عمان است . بدان نسبت دارد : حت كه بخشى از كنده است . و نسبت به پدر يا مادر نيست . زمخشرى گويد : حت از كوهستان سمت قبلهء بنى « عرك » از قبيلهء « جهينه » است . روايت است از على پسر ازير پسر شريح پسر بحير پسر اسعد ثابت پسر سبد پسر رزام پسر مازن پسر ثعلبه پسر ذبيان پسر بغيض كه دربارهء زخمى كه در كشاكشى كه ميان ايشان و بنى ثعلبه پسر سعد و ميان فغار پسر مليك پسر ضمه پسر بكر عبد مناف پسر كنانه رخ داد ، بر بو اللحم غفارى زده بود چنين سروده است : حميت زمار ثعلبة بن سعد * بجنب الحتّ إذ رعيت نزال و أدركنى ابن ابى اللحم يجرى * و أجرى الخيل حاجزه التّوالي طعنت مجامع الأحشاء منه * بمفتوق الوقية ، كالهلال [ 203 ] فإن يهلك فذلك كان قدرى * و إن يبرأ فإنّى لا ابالي « 1 » حاز مىگويد : « حت » نام بخشى در بصره بيرون ديوارهء آن شهر است و نام از قبيله‌اى يمنى گرفته است كه بدانجا فرود آمدند . من گويم ، گويا اين قبيله از كنده باشد كه ياد آن گذشت . حتمه [ ح م ] يكى حتم به معنى حكم و قضاى قطعى . شناسه نام صخره‌هائى است مشرف بر سرزمين عمر خطاب در مكه . اين گفتهء عمرانى است كه حازمى آن را با ثاى سه نقطه ياد مىكند و بعد از اين آن را ياد خواهيم كرد . باب حاء و ثاء و آنچه پس از آن‌هاست حثا [ ح ] با الف كوتاه پايانين : جايگاهى در شام است كه عدى بن رقاع آن را در شعر چنين آورده است : يا من رأى برقا أرقت لضوئه * أمسى تلألأ فى حواركه العلى فأصاب ايمنه المزاهر كلّها * و اقتمّ ايسره اثيدة فالحثا « 2 » حثاث [ ح ] با دومين ثاى سه نقطه در پايان : گوئى جمع حثيث است ، كه به معنى تند و سريع باشد ، نام زمينى در اطراف مدينه است . حثمه [ ح م ] ريشهء واژهء به معنى تپهء سرخ است . أزهرى گويد : « حثمه » [ ح ث م ] به معنى تپه باشد و سرخى آن را نگفته است . او گويد : با سكون ثاء نيز روا باشد . حثمه جايگاهى در مكه نزديك « حزوره » از خانهء ارقم است و گويند حثمه صخره‌هايى است در زمين عمر خطاب در مكه و در حديث عمر است كه گفت : « من به شهيد شدن نزديك‌تر بودم . آن كسى كه مرا از « حثمه » بيرون كرد مىتواند آنجا را به من بازگرداند . مهاجر پسر عبد الله مخزومى چنين مىسرايد : لنساء ، بين الحجون الى الحث * مة في مظلمات ليل و شرق قاطنات الحجون ، اشهى الى النّفس * من السّآكنات دور دمشق يتضوّعن أن يضمّخن بالمسك * ضماخا كأنّه ريح مرق « 3 » حثن [ ح ث ] با نون پايانين : به گفتهء ازهرى نام شهرى در سرزمين هذيل است . جز او آن را جايگاهى نزديك « مثلّم » ياد كرده است كه ميان آنجا و مكه دو روز راه است . سلمى پسر مقعد قرمى چنين مىسرايد : أنا نزعنا من مجالس نخلة * فنجيز من حثن بياض مثّلما « 4 »

--> ( 1 ) . من از ثعلبه بن سعد در نزديكى « حت » دفاع كردم كه مهمان ايشان بودم و ابن ابى اللحم با سوارانش بر من حمله كرد و من با نيزه او را زخمى كردم و روده‌هايش را برديم اكنون اگر بميرد كه آن وظيفه من بود و اگر بهبود يابد اهميتى ندارد . ( 2 ) . اى كسى كه برق را ديدى برقى كه شب مرا در سمت راست گلزار روشن كرد و سايهء آن بر « اثيده » و « حثا » افتاد كه ديد ؟ اين دو بيت در چ ع 3 ، ص 686 : 13 - 14 و بيت اول آن در چ ع 3 : 18 و 796 : 18 : نيز ديده مىشود . ( 3 ) . زنان ساكن ميان « حجون » و « حثمه » در شب تاريك و روز روشن لذتبخش‌تر از ساكنان خانه‌هاى دمشق‌اند كه خود را با عطر مشك مىآرايند . ( 4 ) . ما از نخلستان آمديم و بر « حثن » نزديك « مثلم » گذشتيم .